می گوید:
صدای بازی کودک خردسال همسایه است،
دوباره شیشه ای را شکست..
دروغ می گوید..
می دانم،
این روزها قلبش شکسته است.
می گوید:
صدای بازی کودک خردسال همسایه است،
دوباره شیشه ای را شکست..
دروغ می گوید..
می دانم،
این روزها قلبش شکسته است.
ناگهان می ترسی..بی دلیل
و سقوط می کنی..سقوط تا انتهای پرتگاه و نابودی.
...
چشم ها را می گشاییبا اختراع لامپ دیگه پروانه هم دلتنگیش ُ نمی فهمه
کاش ادیسون این ُ می دونست...
در شلوغی خیابان بزرگسالی
فردا میان کوچه های خاکی دیروز
به جستجویش خواهم رفت.
درکوچه برف می بارد
در کوچه برف می بارد
اما برف این بار معنای دیگری دارد
آخر آن روز هم که تو از کوچه ی ما می گذشتی
در کوچه برف می بارید
ردپایت هنوز هم روی برف های آب نشده ی خاطراتم باقیست
و انگار سال هاست که در کوچه ی ما برف می بارد
و انگار سال هاست تو از کوچه ی ما می گذری
هر روز روی شاخه ی درخت پیر به تماشای غروب می نشست
و هر روز دلش می گرفت
هر روز دلش می گرفت ...
پرنده می دانست غروب یعنی زمانی که باید رفت.
شعله ای می بایست ...
پروانه می شوم ...
فنا خواهم شد ..
در ازدحام نور ُ حقیقت.
برایت می خواندم از شعرهایی که نگفته بودم
برایت می گفتم از جاهایی که با تو نرفته بودم
و دریاچه بود ُ گل بود ُ آب بود ُ آب
برایم می خواندی از شعرهایی که گفته بودی
و شعر بود ُ شعر بود ُ شعر بود ُ شعر ...
آخ ...! پیشانیم درد گرفت!
گچ معلم درست وسط پیشانیم خورده بود
کجایی پسر ...؟
و من هنوز هم گچ را به یاد روزی که با تو بودم نگه داشتم
اما اون روز خیلی وقته گذشته...
خیلی وقته تو رفتی ...
خیلی وقته ...
یادش بخیر....
بزرگتر که شد اسمش را گذاشتم غم
روزها که بُق می زند کنج تنهاییش و بزرگ می شود
غصه می خورد و هی بزرگ می شود
غصه می خورد به من نگاه می کند و هی بزرگ میشود
عجیب شباهتی به قاسم دارد-پسر همسایه مان-
که نمی تواند بشنود
و نمی تواند حرف بزند
و مادرش رفته است به آنجا که نمی دانم کجاست
عجیب شباهتی به قاسم دارد
که وقتی کز می کند گوشه ی آغوشت
شیطنت هایش هم غصه دارت می کند
آخر بچه مادر می خواهد
پیش از تو اگر می گفتند غم ها هم مادر دارند خنده ام می گرفت
اما غم من مادرش را می خواهد
غم من مادر می خواهد...
مدام از خودش مي پرسيد چرا همسايه جنس پنجره ش رو عوض نمي كنه.
بزرگ شد با اين زمزمه كه هر روز در گوشش تكرار مي شد:
"هي پسر زندگي هم يه بازيه"
هيچ وقت مفهوم اين جمله رو نفهميد تا اينكه يه روز سنگريزه اي شيشه ي دلشو شكست...اون روز بود كه فهميد جنس بعضي پنجره ها نمي تونه چيزي جز يه شيشه ي زلال باشه...
"يه دوست"
می زنم زیر گریه
هنوز هم فکر می کنم کیفها دردشان می گیرد
اما کیفها که دردشان نمی گیرد
اگر دردشان می گرفت
پنجشنبه شبها می رفتند عباسعلی
شمع نذر می کردند
اگر دردشان می گرفت
جمعه ها دم غروب
الکی الکی
دلشان می گرفت
می زدند زیر گریه
اگر دردشان می گرفت
عاشق دختر همسایه شان می شدند
و بعدش هم یک عمر چشم می دوختند به پنجره ای که شاید هیچ وقت باز نشود
پنجره ای که شاید هیچ وقت باز نشود
یا می رفتند پیش عباس آقا دعا نویس دعا می گرفتند
که بختشان باز شود
اما کیفها که دردشان نمی گیرد
اگر دردشان می گرفت
جای چشمهای اوس محمود که کور شده است گریه می کردند
یا جای لبهای مریم دختر اکرم خانوم
که نمی تواند حرف بزند
آواز می خواندند
اما کیفها که دردشان نمی گیرد
ما عينك دودي مي خواهيم
البته اگر به امنيت كسي بر نمي خورد
اين آفتاب بدجور دارد چشممان را مي زند
داريم از حقيقت كور مي شويم
خسته نباشید
پسر آقا جواد هستم
قلبم درد می کند
پدرم سلام رساندند گفتند که...
خدمتتان عرض کردم
قلبم درد می کند...
دندانم که درد می کرد
مادرم می گفت:
" دندانی را که درد می کند می کشند می اندازند دور"
اما آقای دندانپزشک گفت به عصب رسیده است
-شاید منظورش این بود که به ریشه زده است-
دندانم را نکشید
عصبش را کشت
بعد هم پرش کرد
شما هم لطفآقلبم را نکشید
عصبش را هم اگر می شود نکشید
فقط لطفآ
اگر می شود برایم پرش کنید
بفرمایید این نامه های یادگاری را بچپانید توی قلبم
جای خالیش خیلی درد می کند
بابا نانش كجا بود كه بدهد
بابا فقط قرض دارد
كه آن را هم زورش نمي رسد بدهد
به اندازه تنهایی من جا داشت
وتحمل می کرد دستانش
وزن احساسم را
و گوشهایش سنگین نبود از گوشواره تقدیر
...
سردردها هم که سرشان درد می کند برای درد سر
استامینوفن هم که دیگر حرفشان را نمی فهمد
...
ديگر بَلَت نيستم مَقش چشمانت را بنويسم
دارد كلاس نگاهت رفوزه ام مي كند خانم معلم
نُخطه